بسم الله الرحمن الرحيم

قبل از وارد شدن در بحث مي خواهم نكته اي را گوشزد كنم و آن اينكه متاسفانه شما تمام مطالبي كه در جواب سوال بنده آورديد،همه از منابع خودتان يعني اهل سنت بوده است و همانطور مي دانيد نبايد در هنگام بحث و مناظره با كسي كه مخالف عقيدتي با مذهب شما دارد از كتب خودتان برايش دليل بياوريد.

بنابراين هرچند كه تمام حرف هاي شما براي اين جانب با عرض پوزش بي ارزش بود؛ چون بنده به عنوان يك فرد شيعه نمي توانم به احاديثي كه در كتب هرچند معتبر شما آمده اعتماد كنم.پس از اين به بعد لطف كنيد و اگر مطلبي را مي خواهيد ثابت كنيد از كتاب هاي معتبر شيعه باشد نه اهل سنت. همانطور كه بنده در جوابيه ي شما هر مطلبي را كه ذكر مي كنم از كتب معتبر شماست و شما توانايي رد كردن آنها را نداريد.به هر حال جدل احسن همين است كه بنده تذكر دادم.اما جواب حرف هايي كه زديد.

ماجراي جنگ جمل:

در ماجراي جنگ جمل و فتنه انگيزي شخصي به نام عبدالله بن سباء كه اهل سنت او را عامل جنگ جمل و فساد مي دانند و مي گويند كه بين حضرت اميرالمومنين(عليه السلام)و عايشه و طلحه و زبير هيچگونه خصومتي نبوده و آنها خواستار صلح و سازش بين هم بودند كه شخصي به نام عبدالله بن سباء كه در زمان عثمان بن عفان به ظاهر اسلام آورد ولي در باطن منافق بود و قصد داشت نظام حكومت اسلامي را از هم بپاشد آمد و بعد از اينكه آنها باهم سازش كردند بين لشكر حضرت اميرالمومنين علي(عليه السلام) و لشكر عايشه فتنه كرد و باعث شد كه آنها ناخودآگاه باهم بجنگند. به عقيده ي اهل سنت دليل اينكه عبدالله بن سباء اين كار را انجام داد اين بود كه چون خودش يكي از مهمترين عامل قتل عثمان بود مي ترسيد كه بعد از سازش اين دو گروه به سراغ او و پيروانش بيايند و انتقام خون عثمان را از او بگيرند و او را بكشند. به اين ترتيب پس در جنگ جمل هيچكدام از دو طرف مقصر نبودند.

تمام اين قضايا را شخصي به نام سيف بن عمر نقل كرده است و تاريخ طبري به تبعيت از او اين ماجرا را در كتابش نقل كرده است.

سيف بن عمر كيست؟

سيف بن عمر از قبيله ي اسيد است كه شعبه اي از ايل بزرگ تميم بوده،و از اين جهت او را اسيدي تميمي خوانده اند و گاهي تميمي برجمي گويند،و برجمي منسوب به براجم است كه نام چند تيره از ايل تميم بوده كه با يكديگر ائتلاف كرده و هم پيمان گشته بودند.

محل سكونت او شهرستان كوفه بوده ولي پيش از آن در بغداد مي زيسته و وفات او پس از سال 170 هجري در زمان خلافت هارون الرشيد بوده است.

روايت هاي سيف:

سيف طبق عادت موّرخان آن عصر كه حوادث تاريخي را با سند نقل مي نموده اند، براي اينكه افسانه هاي اختراعي خود را به صورت تاريخي صحيح جلوه دهد و رنگ درستي به آنها بزند، يك افسانه را به

چند بخش تقسيم كرده،براي هر بخشي سند جداگانه اي جعل نموده است و با اين روش، دو كتاب تاليف كرده است:

1-   الفتوح الكبير و الرده: كه در آن كتاب از حوادث تاريخي نزديك به رحلت پيغمبر تا زمان خلافت عثمان گفتگو كرده است. در همين كتاب جنگ ابوبكر را با مسلماناني كه با خلافت او مخالفت كرده، به خلافتش گردن ننهادند جنگ با مرتدين نام نهاده است. و همه ي آن حوادث و وقايعي را كه در اين كتاب مي نويسد، چهره اي افسانه اي و اسطوره اي مي بخشد و در آنها به اغراق و غلوّ مي پردازد.

2-   الجمل و مسير عائشه و علي:در اين كتاب از شورش عليه عثمان، كشته شدن او و جنگ جمل گفتگو كرده است. با رسيدگي به روايت هاي كتاب، روشن مي گردد كه اين كتاب فقط به قصد دفاع از بني اميه كه خداوند از آنها تعبير به شجره ي ملعونه كرده است، نوشته شده است.

سيف علاوه بر اين دو كتاب روايت هاي ديگري نيز ساخته كه در دهها كتاب به طور پراكنده جاي گرفته و تا به امروز بزرگترين مدرك تاريخ اسلام گرديده است.

طبري روايت هاي سيف را در كتاب تاريخ خود به نام تاريخ الامم و الملوك در خلال حوادث تاريخي سال هاي 11-37 هجري نقل كرده است.

پس از او ابن عساكر نيز در تاريخ هشتاد جلدي خود، ضمن شرح حال اشخاصي كه به دمشق گذر كرده اند، برخي از آنها را نقل كرده است.

مشهورترين علمايي كه شرح ويژه اي در احوال ياران پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم)نوشته اند،يعني:

ابن عبدالبرّ متوفي به سال 436 هجري در كتاب استيعاب.

ابن اثير متوفي به سال 630 هجري در كتاب اسدالغابة.

ذهبي متوفي به سال 748 هجري در كتاب التجريد.

ابن حجر متوفي به سال 852 هجري در كتاب الاصابه.

بعضي قهرمانان افسانه هاي سيف را در رديف اصحاب پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم)قرار داده،شرح حالي نيز براي آنان دست و پا نموده اند.پس از بررسي اين كتاب ها معلوم شد كه قريب به صد و پنجاه تن از اين قهرمانان به هيچ وجه پا به عرصه ي وجود نگذاشته اند و فقط انديشه ي سيف بن عمر آنها را

آفريده است.علامه سيد مرتضي عسكري در كتابي به نام صد و پنجاه صحابي ساختگي آنها را معرفي كرده است.
ولي اين دانشمندان همينكه در افسانه هاي سيف به نام آنها برخورد نموده اند، كه لذا نامشان را در رديف اصحاب پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم)آورده، براي آنها شرح حال نوشته اند و به ان ترتيب بر شمارهء صحابه ي پيامبر افزودند.

جغرافي نويسان شهرهاي اسلامي مانند ياقوت حموي متوفي 626 هجري در معجم البلدان و صفي الدين در مراصد الاطلاع نيز از روايت هاي سيف استفاده نموده و براي بعضي از مكان ها كه فقط در افسانه هاي سيف از آنها نام برده شده، شرح نوشته اند!

بنابراين سيف بن عمر نه فقط افسانه ي عبدالله بن سباء را ساخته و يك قهرمان براي تاريخ اسلان آفريده است، بلكه صدها افسانه و صدها قهرمان تاريخي ديگر نيز هستند كه ساخته ي فكر او بوده و وجود خارجي نداشته اند.

اين افسانه ها،در صد ها كتاب حديث،تفسير،تاريخ،جغرافيا،ادبيات و انساب ريشه دوانيده است؛و براي دانستن ارزش روايات سيف بايد اول به كتاب هاي علماي رجال مراجعه كنيم تا ببينيم درباره ي قوّت و ضعف حديث سيف و صحت و وثوق او چه گفته اند.

سيف بن عمر در كتب رجال:

1-   يحيي بن معين متوفي سال 233 هجري درباره ي او گفته:حديث او ضعيف و سست است(كتاب الضعفاء،ج2،ص245؛تهذيب التهذيب،ج4،ص295،رقم506؛الضعفاءالكبير،ج2،ص175،رقم694 )و خيري در احاديث او نيست.

2-   نسائي صاحب صحيح متوفي سال 303 هجري گفته:ضعيف است؛حديثش را ترك كرده اند.نه مورد اعتماد است و نه امين.(الضعفاء و المتروكين،ص51،رقم694)

3-   ابوداود متوفي سال 275 هجري گفته: بي ارزش است.بسيار دروغگو است.(تهذيب التهذيب،ج4،ص295،رقم506)

4-   ابن حمّاد عقيلي متوفي به سال322 هجري. در باره ي وي مي گويد:از روايات وي تبعيت نمي شود،از هيچيك از روايات فراوان او تبعيت نبايد كرد.(الضعفاءالكبير،ج2،ص175،رقم694).

5-   ابن ابي حاتم متوفي به سال 327 هجريگفته: احاديث صحيح را خراب مي كرده و لذا به حديث او اعتماد نداشته،حديثش را ترك كرده اند(الحرج و التعديل،ج7،ص136،رقم762 تهذيب التهذيب،ج4،ص295).

6-    ابن سكن متوفي به سال 354 هجري گفته:ضعيف است.

7-   ابن حبان متوفي به سال 354 هجري گفته:حديث هايي را كه خود جعل مي كرده،آنها را از زبان شخص موثقي نقل مي كرده است. و نيز مي گويد:سيف متهم به زندقه است؛ و كفته اند حديث جعل مي كرده است(المجروحين،ج1،ص345)و آن را به افراد ثقه نسبت داده.

8-   دارقطني متوفي به سال 385 هجري گفته:ضعيف است.حديثش را ترك كرده اند(تهذيب التهذيب،ج4،ص296).

و  عالمان رجال ديگر كه صراحت دارند كه احاديث او قابل اعتماد نبوده و حتي او را متهم به زندقه كردند.

اين نظر دانشمندان علم رجال درباره ي سيف بود.

پس اين داستان جنگ جمل را كه اهل سنت گفته اند و ماجرا را اين طور جلوه دادند كه هيچ تقصيري يكي از دوطرف جنگ نداشتند، باطل است و مردود.و بايد بهانه هاي ديگري براي تبرئه كردن عائشه و طلحه و زبير و حتي عبدالله بن زبير بتراشند.

ماجراي جنگ جمل:

ماجراي جنگ جمل را پيامبر خدا(صلي الله عليه و آله و سلم)پيش بيني كرده بودند و به عايشه هشدار داده بودند كه تو با علي مي جنگي در حالي كه به او ظلم مي كني و براي آن نشانه هايي را ذكر فرمودند از جمله پارس كردن سگ هاي حوأب كه عايشه آنها را ديد و يقين كرد كه در حق علي(عليه السلام)ظلم مي كند ولي به اصرار همين عبدالله بن زبير كه به دروغ شهادت داد كه اينجا منطقه ي حوأب نيست در حالي كه آنجا حوأب بود و عبدالله بن زبير دروغ گفته بود. و همچنين زبير كه او هم از پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم)شنيده بود كه به او فرمود:تو با علي(عليه السلام)مي جنگي در حالي كه به او ظلم مي كني. احاديثي در اين موضوعات در كتب اهل سنت آمده است و نشان مي دهد كه افسانه هايي مثل عبدالله بن سباء نمي تواند بر حقيقت پرده بكشد و آنها را تبرئه كند.

پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم) خطاب به زنان خود مي فرمايند:ايتكن صاحبة الجمل الادبب- و هو كثير الشعر- تخرج فتنبحها كلاب الحوأب، يقتل حولها قتلي كثير، و تنجو بعد ما كادت تقتل؟!(كدام يك از شما صاحب شتر پر مو بوده خروج خواهد كرد و سگان حوأب به سوي او هجوم آورده برايش پارس خواند نمود و در پيرامون او انسان هاي بسياري كشته شده و خودش نيز ناگهان هنگامي كه در يك قدمي مرگ قرار مي گيرد نجات مي يابد؟!)اين حديث را اين افراد نقل كرده اند: بزّار، ابونعيم، و ابن ابي شيبه،ج15،ص265،ح19631؛ماوردي در الاعلام النبوّه،ص136؛زمخشري در الفائق،ج1،ص408؛ ابن اثير در النهايه،ج2،ص96؛فيروز آبادي در قاموس،ص106؛كنجي در الكفايه،ص171،باب 37؛ قسطاني در المواهب الدنيّه،ج3،ص566؛و سيوطي در جمع الجوامع آنگونه كه در كنزالعمّال،ج11،ص333،ح31667 آمده است.

و نيز پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم) خطاب به عايشه مي فرمايد:يا حميراء! كاني بكِ تنبحكِ كلاب الحوأب، تقاتلين عليّا و انتِ له ظامله!(اي عايشه! گويا مي بينم كه سگ هاي حوأب براي تو پارس مي كنند و تو با علي ظالمانه به نبرد برخاته اي)(العقدالفريد،ج4،ص135).

و يا فرمايش پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم)كه فرمود:سيكون بعدي قوم يقاتلون عليّا، علي الله جهادهم فمن لم يستطع جهادهم بيده فبلسانه، فمن لم يستطع بلسانه فبقلبه،ليس وراء ذلك شيء.(به زودي پس از من گروهي با علي مي جنگند،در اين هنگام به خاطر خدا بايد با آنان جنگيد، و اگر كسي با دست نتواند او را ياري كند بايد با زبان، و اگر با زبان نتواند پس بايد با قلب خود، و بالاتر از آن چيزي نيست). اين روايت را طبراني نقل كرده و در مجمع الزوائد و كنزالعمال نيز آمده است.(المعجم الكبير، ج1،ص321،ح955؛مجمع الزوائد134:9؛كنزالعمال،ج11،ص613،ح32971؛ و ج15،ص102،ح40266).

طبري و ديگران نقل كرده اند هنگامي كه عايشه در راه، پارس سگ ها را شنيد، پرسيد:اينجا كجاست؟ گفتند: حوأب. گفت:انّا لله و انّا اليه راجعون! قد سمعت رسول الله يقول و عنده نساؤه: ليت شعري ايتكن تنبحها كلاب الحوأب؟همانا آن من هستم؛ زيرا از پيامبر خطاب به همسرانش شنيدم كه مي فرمود:اي كاش مي دانستم كه سگ هاي حوأب به سوي كداميك از شما پارس مي كنند؟در اين هنگام عايشه خواست بازگردد،اما عبدالله بن زبير با تكذيب فردي كه گفته بود اينجا حوأب است،عايشه را از بازگشت منصرف كرد و او نيز به راه خود ادامه داد.(تاريخ طبري،ج4،ص469،حوادث سال 36هجري،؛تاريخ ابي الفداء173:1).

و ما كان الله ليضل قوما بعد اذ هداهم حتي يبين لهم ما يتقون(توبه،115).(چنان نبود كه خداوند قومي را،پس از آن كه هدايت كرد(و ايمان آوردند)گمراه(و مجازات)كند؛مگر آنكه اموري را كه بايد از آن بپرهيزند،براي آنان بيان نمايد).

عايشه با اينكه فهميد كه آنجا منطقه ي حوأب بود،بازهم به راه خود ادامه داد و به شهادت دروغ عبدالله بن زبير توجه كرد و دست از حقيقت كشيد.

افسانه ي عبدالله بن سباء را عده اي سودجو و منحرف درست كرده اند كه اين جنايت بزرگ را كه در آن حدود 2000 هزار نفر كشته شدند را سرپوشي كنند و عايشه و دار و دسته اش را تبرئه كنند.

عايشه همان كسي است كه وقتي خبر كشته شدن حضرت اميرالمومنين علي(عليه السلام)به او رسيد، سجده كرد و خوشحال شد و هيچگاه از حضرت امير(عليه السلام)دل خوشي نداشت.اهل سنت اين روايت را چطور مي خواهند توجيه كنند و چه جوابي نسبت به آن دارند؟؟؟

ابوالفرج إصفهانى، دانشمند پرآوازه اهل سنت، در كتاب مقاتل الطالبيين با سند صحيح نقل كرده است:

حدثني محمد بن الحسين الأشناني، قال: حدثنا أحمد بن حازم، قال: حدثنا عاصم بن عامر، وعثمان بن أبي شيبة، قالا: حدثنا جرير، عن الأعمش، عن عمرو بن مرة، عن أبي البختري، قال:

لما أن جاء عائشة قتل علي عليه السلام سجدت.

أبوالبخترى گفته: وقتى خبر شهادت على عليه السلام به عائشه رسيد، سجده كرد.

الاصفهاني، مقاتل الطالبيين، اسم المؤلف: أبو الفرج علي بن الحسين (متوفاى356هـ)، ج1، ص11، طبق برنامه الجامع الكبير.

سند اين روايت كاملا صحيح و تمام راويان آن ثقه هستند.

بررسي سند روايت:

محمد بن الحسين:

ذهبى در باره او مى‌گويد:

الخثعمي. الإمام الحجة المحدث أبو جعفر محمد بن الحسين بن حفص الخثعمي الكوفي الأشناني قدم بغداد

قال الدارقطني أبو جعفر ثقة مأمون.

خثمى، پيشوا، حجت (كسى كه سى صد هزار حديث را با سند و متن آن حفظ است) و محدث، ابوجعفر محمد بن الحسين... دارقطنى گفته: ابوجعفر مورد اعتماد و امانت‌دار بود.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، سير أعلام النبلاء، ج14، ص302، تحقيق: شعيب الأرناؤوط , محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ.

أحمد بن حازم:

ذهبى در باره او مى‌گويد:

ابن أبي غرزة الامام الحافظ الصدوق أحمد بن حازم بن محمد بن يونس بن قيس بن أبي غرزة أبو عمرو الغفاري الكوفي صاحب المسند ولد سنة بضع وثمانين ومئة

وله مسند كبير وقع لنا منه جزء وذكره ابن حبان في الثقات وقال كان متقنا.

إبن أبى غزرة، پيشوا، حافظ (كسى كه يك صد هزار حديث حفظ بوده) و بسيار راستگو بود.

او مسند بزرگى داشت كه يك جزء از آن به من رسيد، ابن حبان او را در زمره افراد ثقه آورده و گفته: در نقل حديث بى‌غلط بود.

سير أعلام النبلاء ج13، ص239

عثمان بن أبي شيبة:

از روات بخارى،‌ مسلم و ساير صحاح سته؛ ذهبى در باره او مى‌گويد:

عثمان بن أبي شيبة أبو الحسن العبسي مولاهم الكوفي الحافظ عن شريك وجرير وأبي الأحوص وعنه البخاري ومسلم وأبو داود وابن ماجة وابنه محمد وأبو يعلى والبغوي مات في محرم 239 خ م د ق.

عثمان بن أبى شيبه، حافظ بود، بخارى مسلم، ابوداود و ابن ماجه از او روايت نقل كرده‌اند.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، الكاشف في معرفة من له رواية في الكتب الستة، ج2، ص12، رقم: 3735، تحقيق محمد عوامة، ناشر: دار القبلة للثقافة الإسلامية، مؤسسة علو - جدة، الطبعة: الأولى، 1413هـ - 1992م.

جرير بن عبد الحميد:

از روات بخارى، مسلم و ساير صحاح سته؛ ابن حجر در باره او مى‌نويسد:

جرير بن عبد الحميد بن قرط بضم القاف وسكون الراء بعدها طاء مهملة الضبي الكوفي نزيل الري وقاضيها ثقة صحيح الكتاب قيل كان في آخر عمره يهم من حفظه مات سنة ثمان وثمانين وله إحدى وسبعون سنة ع

جرير بن عبد الحميد اهل كوفه، ساكن رى و قاضى آن جا بود. او مورد اعتماد و صحيح الكتاب بود. برخى گفته‌اند كه در آخر عمر از توانائى حافظه او كاسته شده بود.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852هـ)، تقريب التهذيب، ج1، ص139، رقم: 916، تحقيق: محمد عوامة، ناشر: دار الرشيد - سوريا، الطبعة: الأولى، 1406 - 1986.

سليمان بن مهران:

از روات بخارى،‌ مسلم و ساير صحاح سته ؛ ابن حجر در باره او مى‌نويسد:

سليمان بن مهران الأسدي الكاهلي أبو محمد الكوفي الأعمش ثقة حافظ عارف بالقراءات ورع لكنه يدلس.

سليمان بن مهران، ثقه، حافظ (كسى كه يك صد هزار حديث حفظ است)، آگاه به قرائت‌هاى مختلف و پرهيزگار بود؛ ولى تدليس مى‌كرد.

تقريب التهذيب ج1، ص254، رقم: 2615

عمرو بن مرة:

از روات بخارى، مسلم و ساير صحاح سته؛ ابن حجر در باره او مى‌نويسد:

عمرو بن مرة بن عبد الله بن طارق الجملي بفتح الجيم والميم المرادي أبو عبد الله الكوفي الأعمى ثقة عابد كان لا يدلس ورمي بالإرجاء من الخامسة مات سنة ثماني عشرة ومائة وقيل قبلها ع

عمر بن مره، مورد اعتماد و اهل عبادت بود. تدليس نمى‌كرد؛ ولى به مذهب مرجئه نسبت داده مى‌شد.

تقريب التهذيب ج1، ص246، رقم: 5112

أبي البختري، سعيد بن فيروز:

از روايت بخارى، مسلم و ساير صحاح سته؛ ذهبى در باره او مى‌گويد:

سعيد بن فيروز أبو البختري الطائي مولاهم الكوفي... قال حبيب بن أبي ثابت كان أعلمنا وأفقهنا توفي 83 ع.

سعيد بن فيروز، حبيب بن أبى ثابت گفته: او از همه عالم‌تر و فقيه‌تر بود.

الكاشف ج1، ص442، رقم: 1946

و ذهبى در شرح حال او مى‌نويسد:

سعيد بن فيروز أبو البختري بفتح الموحدة والمثناة بينهما معجمة بن أبي عمران الطائي مولاهم الكوفي ثقة ثبت فيه تشيع قليل كثير الإرسال من الثالثة مات سنة ثلاث وثمانين ع.

سعيد بن فيروز، مورد اعتماد و ثابت قدم بود. در او تشيع كمى وجود داشت و روايات مرسل زياد نقل كرده است.

تقريب التهذيب ج1، ص240، رقم: 2380

علاوه بر اين، تعدادى از علماى اهل سنت ؛ از جمله: ابن سعد در الطبقات الكبرى، طبرى در تاريخ، ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبيين، إبن سمعون بغدادى در الأمالى، إبن أثير جزرى در الكامل فى التاريخ، دميرى در حيات الحيوان الكبرى، ابن الدمشقى در جواهر المطالب و... نقل كرده‌اند كه وقتى خبر شهادت اميرمؤمنان عليه السلام به عائشه رسيد، براى نشان دادن شادى خود اين شعر را خواند:

وذهب بقتل علي عليه السلام إلى الحجاز سفيان بن أمية بن أبي سفيان بن أمية بن عبد شمس فبلغ ذلك عائشة فقالت:

فأَلقتْ عَصاها واستقرَّ بها النَّوى كما قرَّ عيناً بالإيابِ المُسافِرُ

سفيان بن أميه، خبر كشته على عليه السلام را به حجاز برد، وقتى اين خبر به عائشه رسيد گفت:

عصايش را انداخت و سرجاى خودش آرام گرفت

همچنان كه چشم‌ها در هنگام بازگشت مسافر روشن مى‌شود.

الزهري، محمد بن سعد بن منيع ابوعبدالله البصري (متوفاى230هـ)، الطبقات الكبرى، ج3، ص40، ناشر: دار صادر – بيروت؛

الطبري، أبو جعفر محمد بن جرير بن يزيد بن كثير بن غالب (متوفاى310)، تاريخ الطبري، ج3، ص159، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت.

الاصفهاني، أبو الفرج علي بن الحسين (متوفاى356هـ)، مقاتل الطالبيين، ج1، ص11، طبق برنامه الجامع الكبير

ابن سمعون البغدادي، أبو الحسين محمد بن أحمد بن إسماعيل بن عنبس (متوفاى387هـ)، أمالي ابن سمعون، ج1، ص43، طبق برنامه الجامع الكبير.

ابن أثير الجزري، عز الدين بن الأثير أبي الحسن علي بن محمد (متوفاى630هـ) الكامل في التاريخ، ج3، ص259، تحقيق عبد الله القاضي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة الثانية، 1415هـ.

الدميري المصري الشافعي، كمال الدين محمد بن موسى بن عيسى (متوفاى808 هـ)، حياة الحيوان الكبرى، ج1، ص75، تحقيق: أحمد حسن بسج، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الثانية، 1424 هـ - 2003م.

الدمشقي الباعوني الشافعي، أبو البركات شمس الدين محمد بن أحمد (متوفاى871 هـ)، جواهر المطالب في مناقب الإمام علي بن أبي طالب ( ع )، ج2 ص 104، تحقيق: الشيخ محمد باقر المحمودي، ناشر: مجمع إحياء الثقافة الاسلامية ـ قم، الطبعة: الأولي، 1412هـ

اين بيت از شعر كه از زمان جاهليت بر جاى مانده، زمانى استفاده مى‌شود كه بعد از سختى، اندوه و مشكلات زياد، گشايش، راحتى و شادى نصيب انسان شود.

خود «انداخت عصا» كنايه نيز از اطمينان قلب و آسودگى خاطر است كه وقتى شخصى در مكان معينى قلبش آرام و فكرش آسوده شود، گفته مى‏شود «القى عصاه».

مقصود عايشه از گفتن اين شعر آن بود كه در حقيقت مى‌خواست بگويد از بابت على خيالم آسوده شد، دلم آرام گرفت، و سينه‌ام باز و فكرم راحت شد، چون هميشه منتظرچنين خبرى بود، مانند كسى كه انتظار مسافرى را داشته باشد كه به آمدن مسافر چشم‌هايش روشن و قلبش آرام‏ گردد؟!

كينه عائشه نسبت به اميرمؤمنان عليه السلام منحصر به جنگ جمل و بعد از آن نمى‌شود، در صحيح بخارى و ديگر صحاح اهل سنت آمده است كه عائشه، حتى دوست نداشت كه نام اميرمؤمنان عليه السلام را ببرد:

حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ مُوسَى قَالَ أَخْبَرَنَا هِشَامُ بْنُ يُوسُفَ عَنْ مَعْمَرٍ عَنِ الزُّهْرِىِّ قَالَ أَخْبَرَنِى عُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ قَالَتْ عَائِشَةُ لَمَّا ثَقُلَ النَّبِىُّ - صلى الله عليه وسلم - وَاشْتَدَّ وَجَعُهُ اسْتَأْذَنَ أَزْوَاجَهُ أَنْ يُمَرَّضَ فِى بَيْتِى فَأَذِنَّ لَهُ، فَخَرَجَ بَيْنَ رَجُلَيْنِ تَخُطُّ رِجْلاَهُ الأَرْضَ، وَكَانَ بَيْنَ الْعَبَّاسِ وَرَجُلٍ آخَرَ. قَالَ عُبَيْدُ اللَّهِ فَذَكَرْتُ ذَلِكَ لاِبْنِ عَبَّاسٍ مَا قَالَتْ عَائِشَةُ فَقَالَ لِى وَهَلْ تَدْرِى مَنِ الرَّجُلُ الَّذِى لَمْ تُسَمِّ عَائِشَةُ قُلْتُ لاَ. قَالَ هُوَ عَلِىُّ بْنُ أَبِى طَالِبٍ.

عبيد الله بن عباس از عائشه نقل كرده است كه: وقتى بيمارى رسول خدا (ص) شدت گرفت، از همسرانش اجازه گرفت كه در خانه من دوران نقاهت را بگذراند و آن‌ها اجازه دادند؛ پس در حالى كه پاهاى حضرت بر زمين كشيده مى‌شد، و دو مرد كه يكى از آن‌ها عباس و ديگرى مردى ديگرى بود، خارج شد.

عبيد الله گفت: من سخن عائشه را براى ابن عباس نقل كردم؛ پس ابن عباس گفت: آيا مى‌دانى آن مردى كه عائشه نامش را نبرد چه كسى بود؟ گفتم خير. گفت: او على بن أبى طالب بود.

البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاى256هـ)، صحيح البخاري، ج 1   ص 83، ح195، كِتَاب الْوُضُوءِ، بَاب الْغُسْلِ وَالْوُضُوءِ في الْمِخْضَبِ وَالْقَدَحِ وَالْخَشَبِ وَالْحِجَارَةِ ؛ ج 1   ص 236، ح634، كتاب الْجَمَاعَةِ وَالْإِمَامَةِ، بَاب حَدِّ الْمَرِيضِ أَنْ يَشْهَدَ الْجَمَاعَةَ ؛ ج 2   ص 914، ح2448، كِتَاب الْهِبَةِ وَفَضْلِهَا، بَاب هِبَةِ الرَّجُلِ لِامْرَأَتِهِ وَالْمَرْأَةِ لِزَوْجِهَا ؛ ج 5   ص 2160، ح5384، كِتَاب الطِّبِّ، بَاب اللَّدُودِ، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

النيسابوري القشيري، ابوالحسين مسلم بن الحجاج (متوفاى261هـ)، صحيح مسلم، ج 1   ص 312، ح418، كِتَاب الصَّلَاةِ، بَاب اسْتِخْلَافِ الْإِمَامِ إذا عَرَضَ له عُذْرٌ من مَرَضٍ وَسَفَرٍ، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.

ابن حجر عسقلانى در فتح البارى و بدر الدين در عمدة القارى در شرح اين روايت مى‌گويند:

قوله قال هو على بن أبى طالب زاد الإسماعيلى من رواية عبد الرزاق عن معمر ولكن عائشة لا تطيب نفسا له بخير ولابن إسحاق في المغازي عن الزهري ولكنها لا تقدر على أن تذكره بخير.

اين جمله بخارى «قال هو على بن أبى‌طالب» اسماعيلى به از عبد الرزاق از معمر نقل كرده است كه:

چون عايشه از على دل خوشى نداشت.

و ابن اسحاق در مغازى از زهرى نقل كرده است كه:

چون عائشه نمى‌توانست از على (عليه السلام) به نيكى ياد كند.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852 هـ)، فتح الباري شرح صحيح البخاري، ج 2   ص 156، تحقيق: محب الدين الخطيب، ناشر: دار المعرفة - بيروت.

العيني الغيتابي الحنفي، بدر الدين ابومحمد محمود بن أحمد (متوفاى 855هـ)، عمدة القاري شرح صحيح البخاري، ج 5   ص 192، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت.

احمد بن حنبل نيز ادامه روايت را اين گونه نقل كرده است:

 وَلَكِنَّ عَائِشَةَ لاَ تَطِيبُ له نَفْساً.

چرا كه عائشه، دلش نسبت به او پاك نبود (از او خوشش نمى‌آمد).

مسند الإمام أحمد بن حنبل، ج 6، ص 228، ح25956

كسي كه با شنيدن كشته شدن امام علي(عليه السلام)خوشحال مي شود، مي توان او را دوستار و موافق با حضرت امير(عليه السلام)دانست؟؟؟

اما سخناني كه پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله و سلم)در مورد زبير زده است و او را از اين جنگ مطلع كرد و به او فرمود: كه تو با علي مي جنگي در حالي كه به او ظلم مي كني!!!

در روايتي صحيح از رسول خدا(صلي الله عليه و آله و سلم)نقل شده است كه به زبير فرمودند:انّك تقاتل عليّا و انت ظالم له(تو از روي ستم با علي جنگ خواهي كرد).

به همين جهت در روز جنگ جمل امير مومنان علي(عليه السلام)در برابر زبير به اين حديث احتجاج كرد و فرمود: اتذكر لمّا قال لك رسول الله(صلي الله عليه و آله)انك تقاتلني و انت ظالم لي؟(آيا فرمايش پيامبر خدا را آنگاه كه خطاب به تو فرمود:اي زبير! تو با من(علي) ظالمانه جنگ خواهي كرد به ياد داري؟)زبير پاسخ داد: بارخدايا آري.

اين روايت را حاكم با تاييد صحت آن در مستدرك و طبري در تاريخ خود نقل كرده اند.(المستدرك علي الصحيحين،ج3،ص413،ح5574 و 5575؛ تاريخ الامم و الملوك،ج4،ص509،502،حوادث سال 36 هجري؛و....).

و نصوصات ديگري هم هست كه نشان مي دهد كه پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم)اصحاب به دفاع از حضرت امير(عليه السلام)فرا مي خواند كه شما مي توانيد به تاريخ ابن عساكر و تاريخ ابن كثير و كنز العمال مراجعه كنيد.

آيا كسي كه عليه خليفه ي وقت شورش كند و بعد از بيعت با او، بيعت خود را بشكند و با او بجنگد مي تواند از كساني باشد كه بشارت بهشت به آنها داده شده است؟؟؟

مگر يكي از عقائد اهل سنت اين نيست كه هركس عليه خليفه ي پيامبر(صلي الله عليه و آله)خروج كند،مرتدّ است و خون او مباح؟؟؟

پس كساني مثل طلحه و زبير و عبدالله بن زبير و حتي عايشه هم شامل اين حكم مي شوند.

اگر اينها خواستار قصاص قاتلين عثمان بودند،پس چرا اميرالمومنين(عليه السلام)جنگيدند؟مگر قصاص را نبايد حاكم شرع انجام دهد؟ مگر همين عايشه نبود كه مي گفت: بكشيد اين نعثل يهودي را خدا او را بكشد، او كافر شده است؟؟؟

واقعا عجيب است؛ عايشه دستور به قتل عثمان را داد و وقتي شنيد كه علي(عليه السلام)خليفه شده،گفت: عثمان مظلومانه كشته شد!!!!!!!!!!!!