وصيت نامه اي كه نوشته نشد(وصيت نامه ي پيغمبر):

جريان سقيفه پيش از وفات پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم)پي ريزي مي

گردد،سعي و كوشش پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم)برآن بود كه مدينه

پايتخت اسلام را از سران مهاجر و انصار خالي كند،به همين منظور بود كه

به آنان ماموريت جهاد در مرز شام را داد.فقط علي(عليه السلام)را در مدينه

بر سر بالين خود نگاه داشت،ولي آنان از اين فرمان پيامبر(صلي الله عليه و

آله و سلم)پيروي نكردند و در اجراي فرمان وي تعلل و مسامحه ورزيدند تا

اينكه پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم)رحلت نموده،به رحمت و لقاي

پروردگارش پيوست.در خلال اين جريان پيش آمد مهمي روي داد كه مسير

تاريخ اسلام را به كلي عوض كرد.به قول يكي از علماي بزرگ اهل سنت

عبدالفتاح مقصود،كه مي گويد:اينكه بگوييم جريان انتخاب خليفه امري

اتفاقي بوده،حرف دروغي است كه جاهلان آن را مي گويند.

ساعت آخر عمر پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم)نزديك مي شد،اضطراب

و وحشت محيط مدينه را فراگرفته بود،همه احساس مي كردند كه نزديك

است عالم بشريت رهبر عاليقدر خود را از دست بدهد.

پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم)در بستر بيماري براي اجراي برنامه ي

تربيتي خود آخرين نقشه را ترسيم كرده است،تصميم گرفت بدون فوت وقت

نقشه را عملي سازد و نگذارد زحمات چندين ساله اش از ميان برود،مراقب

اوضاع بودند تا در اولين فرصت مقاصد خود را اجرا نمايند.لذا نگذاشتند آخرين

برنامه پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم)براي راهنمايي بشر،به عنوان

سيك سند كتبي در دست مسلمانان باقي بماند.

عمربن خطاب خود گويد:ما نزد پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم)بوديم و

زنها پشت پرده نشسته بودند كه رسول خدا(صلي الله عليه و آله و سلم)

فرمود:مرا با هفت مشك آب شستشو دهيد و كاغذ و قلمي برايم بياوريد تا

نوشته اي براي شما بنويسم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد.زنها

گفتند:آنچه رسول خدا(صلي الله عليه و آله و سلم)مي خواهد برايش حاضر

كنيد.(طبقات ابن سعد،ج2،ق2،ص37)و(نهاية الارب،ج18،ص375).

مقريزي گويد:زينب دختر جهش همسر پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم)و

زناني كه با او بودند اين سخن را گفتند.عمر مي گويد:من گفتم خاموش

باشيد،شما همان زناني هستيد كه چون رسول خدا مريض

شود،چشمهايتان را مي فشاريد و گريه مي كنيد و هنگامي كه سلامت

خود را باز مي يابد گلويش را مي گيريد و نفقه مي خواهيد!رسول خدا

فرمود:اين زنان از شما بهترند.

ابن سعد درطبقات،ج2،ص242 از جابربن عبدالله روايت مي كند كه

گفت:پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم)در مرگ خود،كاغذ طلبيد تا براي

امت خود نوشته اي بنويسد كمه امت او نه گمراه شوند،و نه ديگري بتواند

آنها را گمراه كند.حاضران مجلس چنان جنجالي به راه انداختند كه پيغمبر

(صلي الله عليه و آله)دست از تصميم خود برداشت.

و در مسند(احمد،ج1،ص293)از ابن عباس روايت شده است:چون مرگ

پيغمبر(صلي الله عليه و آله)نزديك شد،فرمود:شانه ي گوسفندي براي من

بياوريد كه براي شما نوشته اي بنويسم تا پس از من حتي دو نفر از شما

باهم اختلاف پيدا نكنند.ابن عباس گويد:جماعت شروع به داد و فرياد

كردند،يكي از زنان به آنان گفت:واي بر شما پيغمبر(صلي الله عليه و آله)مي

خواهد وصيت كند.

 

ابن عباس در روايت ديگرش مي گويد: پيغمبر(صلي الله عليه و آله)در آن

بيماري كه در اثر آن از دنيا رفت،فرمود:دوات و كاغذي براي من بياوريد كه

نوشته اي براي شما بنويسم تا پس از من هرگز گمراه

نشويد.عمرگفت:براي فلان شهر و فلان شهر از شهرهاي روم كه مي

ماند؟رسول خدا نخواهد مرد تا اين شهرها را فتح كند؛و اگر وفات نمايد ما به

انتظار او مي مانيم،همچنانكه بني اسرائيل در انتظار موسي ماندند.زينب

همسر پيغمبر(صلي الله عليه و آله)در جواب گفت:مگر نمي شنويد كه

پيغمبرمي خواهد وصيت كند؟!پس جنجالي به راه انداختند.پس پيغمبر

فرمود:برخيزيد،و چون برخاستند تا خارج شوند وفات نمود.(طبقات ابن

سعد،ج2،ص244).

از اين اخبار و اخباري كه بعد از اين مي آيد،معلوم مي شود كه پيغمبر(صلي

الله عليه و آله)با حال ضعفي كه در آخرين لحظات زندگي داشت،چندين بار

دستور داد كه كاغذ و دوات بياورند،ولي آنان كه كنار بستر پيغمبر(صلي الله

عليه و آله)را گرفته بودند با ايجاد تشنج در مجلس،وي را مجبور نمودند كه از

تصميم خود دست بردارد.از روايت هايي كه بعداً نقل مي كنيم،معلوم خواهد

گشت چه سخنان ناشايسته اي در محضرپيغمبر(صلي الله عليه و آله)گفته

شده كه پيغمبر چاره اي جز اينكه از نوشتن وصيت نامه صرف نظر

فرمايد،نديده است!

در صحيح بخاري و كتاب هاي ديگر اهل سنت روايت شده كه ابن عباس

گفت:

روز پنجشنبه...آه چه روزي؟!سپس آنقدر گريست كه اشك چشمش سنگ

ريزه ها را تر كرد،آنگاه گفت:رسول خدا(صلي الله عليه و آله)در حالي كه

بيماريش رو به شدت مي رفت فرمود:براي من كاغذي بياوريد تا براي شما

نامه اي بنويسم كه پس از من هرگز گمراه نگرديد.ميان حاضران نزاع و جدال

شد،در صورتي كه در محضر هيچ پيامبري اختلاف و جدال كردن روا نيست

عده اي گفتند:پيغمبر هذيان مي گويد!!! رسول خدا(صلي الله عليه و آله)

گفت:مرا به خود واگذاريد،حالتي كه مراست بهتر است از آنچه شما مرا به

آن مي خوانيد.(صحيح بخاري،ج2،ص120،باب جهاد باب جوائز).

ابن عباس در روايت ديگر گوينده ي اين را معرفي نموده است،در صحيح

بخاري به نقل از وي آمده است:چون هنگام مرگ رسول خدا(صلي الله عليه

و آله)فرا رسيد جمعي از مردم كه عمربن خطاب نيز در بين آنها بود در خانه

ي پيغمبر(صلي الله عليه و آله)گرد آمده بودند پيغمبرفرمود:بشتابيد تا نامه

اي براي شما بنويسم كه پس از آن هرگز نشويد.

عمربن خطاب به حاضرين گفت:همانا مرض بر مشاعر رسول خدا(صلي الله

عليه و آله)چيره گشته،قرآن نزد شماست و كتاب خدا براي ما كافي است!

اختلاف و گفتگو میان مردمی که در خانه بودند درافتاد،و بعضی هم با عمر

هم صدا شدند.چون سخنان یاوه زیاد گفته شد فرمودند:از نزد من برخیزید

که در حضور من جدال و اختلاف شایسته نیست.(صحیح بخاری،ج1،ص22

،باب کتابة العلم).

و در روایت مسند احمد و طبقات چنین آمده است:چون سخن بیهوده بسیار

گفته شد رسول خدا(صلی الله علیه و آله)اندوهناک گردیده و فرمودند:از نزد

من برخیزید.راوی این حدیث می گوید:ابن عباس بارها می گفت:بدبختی و

مصیبت هنگامی به ما روی آورد که در نتیجه ی اختلاف و یاوه

سرایی،نگذاشتند رسول خدا آن نامه را بنویسد.(صحیح مسلم،ج5،ص76

،باب آخر کتاب وصیة).

صحابی که نسبت هذیان به پيغمبر(صلي الله عليه و آله)داد!

در تمام این روایات به جز عمربن خطاب از کس دیگری نام برده نشده

است.عمر بود که در جواب زنان پیغمبرکه گفتند:آنچه رسول خدا می خواهد

بیاورید،گفت:انکن صواحبه و به این مثل رایج،آنان را سرزنش کرده و با آن

لحن توهین آمیز با همسران پيغمبر(صلي الله عليه و آله)سخن گفت.(بحثش

در مطلب قبل گذشت).

عمر بود که گفت:اگر رسول خدا بمیرد،چه کسی شهرهای روم را فتح خواهد کرد؟

عمر بود که چون دید اکثریت مجلس با خواسته ی رسول خدا(صلی الله علیه

و آله و سلم)موافق هستند و نزدیک است مسلمانان سند کتبی در دست

گیرند و همه ی نقشه های عمر  اطرافیانش نقش برآب شود،گفت:فشار

مرض برپيغمبر(صلي الله عليه و آله)چیره شده و او نمی داند چه می

گوید،شما قرآن دارید و همان کافی است!

عمر بود که گفت:این مرد هذیان می گوید!و با گفتن این جمله ی ناروا تمام

نقشه ی خود را عملی کرد،چرا که پس از این جمله که از دهان عمر درآمد

و در کام دیگران نیز اثرکرد،اگر رسول خدا با اصرار تمام،وصیتی هم می

نوشت،از درجه ی اعتبار ساقط بود و مخالفین می گفتند این وصیت در

حالی نوشته شده که مشاعر پيغمبر(صلي الله عليه و آله)مختل بوده

است،و لذا ترتیب اثری به آن داده نمی شد.این نکته ی حساس در یکی از

روایات ابن عباس مورد توجه قرار گرفته است؛وی می گوید:یکی از افرادی

که نزد پيغمبر(صلي الله عليه و آله)بود گفت:پیغمبر خدا هذیان کی گوید!!!

پس از آن وقتی که مجلس کمی آرام گرفت به رسول خدا عرض شد:آیا

آنچه خواستید برای شما بیاوریم؟پیامبر (صلي الله عليه و آله)دیگر چه فایده

ای دارد؟!یعنی بعد از اینکه این سخن گفته شد دیگر نوشتن فایده ای ندارد.

(طبقات ابن سعد،ج2،ص244).

آری با جار و جنجال ساختگی،نگذاشتند که پيغمبر(صلي الله عليه و آله)در

ساعت آخر عمر خود وصیتی بنویسد،و پیش از آنکه فرصت دیگری پیش بیاید

تا این وصیت نامه نوشته شود و از گمراهی مردم برای همیشه جلوگیری

شود،رسول خدا(صلي الله عليه و آله)رحلت فرمود.

این بدترین حرفی بود که خلیفه ی دوم زد مگر نخوانده بود که در آیه ی 2و3

سوره ی نجم آمده است.و ما ینطق عن الهوی،ان هو الا وحی یوحی.که

صراحت دارد هرچه پیغمبر به زبان جاری می کند،وحی محض و  مورد تایید

خداست.مگر نخوانده بود که خداوند در سوره ی حشر،آیه ی 7فرموده

است:ما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم فانتهوا.البته بعداً معلوم می شود

که چرا خلیفه ی دمو چنین حرفی را زده است.مگر حدیث نبوی را نشنیده

بود که فرمود:انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی ما ان تمسکتم بهما

لن تضلوا ابداً.که از 120طریق اهل سنت روایت شده است.چرا گفت حسبنا

کتاب الله،کتاب خدا ما را کافی است؟رسول خدا که اهل بیتش را هم به آن

ضمیمه کرده بود.چرا در دوران خلافتش نقل حدیث را منع کرده بود به طوری

که اگر کسی روایت نقل می کرد،او را شکنجه می کرد.تذکرة الحفاظ،شماره

ی 2)و(مجمع الزوائد،ج1،ص149)حاشیه نویس به این کتاب آن را صحیح

دانسته است و گفته است این مطلب از عمربن خطاب از طرق فراوانی نقل

شده است.و عمر نسبت به نقل حدیث بسیار سختگیر بود.

 

چرا او چنین بی احترامی را به رسول خدا(صلي الله عليه و آله)کرد؟مگر

جدل در کنار پیغمبر،بی ادبی نیست؟

 

در پایان این بحث مناسب است که سوالی مطرح شود و آن اینکه در جایی

که عمر این جرات را دارد که به رسول خدا نسبت هذیان بدهد،چرا این

نسبت را به ابوبکر،وقتی که وصیت نامه اش را در حال بیهوشی نوشت

نمی دهد؟

طبری می نویسد:ابوبکر عثمان را بر بالین و بستر بیماری خود احضار نمود و

گفت:بنویس؛بسم الله الرحمن الرحیم،این وصیتی است از ابوبکربن ابی

قحافه به مسلمانان،اما بعد...راوی می گوید:سپس بیهوش افتاد و نتوانست

سخن بگوید،پس عثمان در حالی که ابوبکر بیهوش بود،نوشت:اما بعد،طبق

تصمیمی که گرفته ام عمربن الخطاب را جانشین و خلیفه ی خود بر شما

نمودم؛بدانید که از خیرخواهی درباره ی شما کوتاهی نکردم.

 

س از آنکه عثمان از نوشتن فارغ شد،ابوبکر به هوش آمد و به عثمان

گفت:بخوان ببینم چه نوشتی،عثمان آنچه نوشته بود بر ابوبکر خواند.

ابوبکر گفت:الله اکبر! به نظر نم ترسیدی که اگر من در این بیهوشی قالب

تهی کنم(بمیرم)میان مردم اختلافی روی دهد.

گفت:آری؛ابوبکر گفت:خدا تو را از اسلام و اهل آن خیر دهد... و بدینوسیله

نوشته ی عثمان را قبول کرد.(تاریخ طبری،ج4،ص52).

آیا عمر نسبت به این نوشته چه عکس العملی نشان داد؟طبری گوید:عمر

نشست در حالی که مردم کنارش بودند،در دست عمر شاخه ای از درخت

خرما بود،شدید بنده ی آزاد شده ی ابوبکر نامه ی ابوبکر را که فرمان

جانشینی عمر در آن نوشته شده بود،به دست گرفت.عمر به مردم گفت:ای

مردم گوش فرا دهید و فرمان خلیفه ی رسول خدا(صلي الله عليه و آله)را

اطاعت کنید! خلیفه به شما می گوید:من در خیرخواهی برای شما کوتاهی

نکردم...(تاریخ طبری،ج4،ص51).

شگفتا! عمر که نوشته ی رسول خدا(صلي الله عليه و آله)را درحال مرض

قبول ندارد و می گوید:حسبنا کتاب الله،با نامه ای که ابوبکر در چنان حالی

نوشته موافقت کرده و چنین می کند!!

ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا! آری،جا داشت ابن عباس بخاطر این

پیش آمد آن قدر اشک بریزد که سنگ ریزه ها از اشک چشم او تر شود!!!

اصلاً چطور می شود که پیامبر(صلي الله عليه و آله)جانشین انتخاب نکند و

امت را به حال خود بگذارد و به فکر اختلاف آن نباشد،ولی ابوبکر این را

تشخیص داد و برای جلوگیری از تفرقه جانشین انتخاب کرد؟یا خلیفه ی دوم

کار را به شورا واگذار کرد؟

                                                   والحمد الله رب العالمین.