خلافت از نظر اهل سنت یکی از مسائلی است که قابل بحث است و ما در اینجا به طور خلاصه به بیان ًًٌٍّٰٔان می پردازیم.

آقای حلبی در کتاب «السیرة النبویة»نوشته است:

ابوبکر بر این باور بوده که شخص مفضول(پایین تر)می تواند ولی کسی که از او افضل است،باشد.و همین نزد اهل سنت حق و صحیح است؛زیرا چه بسا قدرت او در قیام به مصالح دین بیشتر از فرد افضل باشد،و وی به تدبیر امور و آنچه به حال رعیت سر و سامان می دهد،آگاه تر باشد.(السیرة الحلبیة ج3ص358).

حلبی همین سخن را در جواب پرسش که چرا ابوبکر، عمربن خطاب و ابوعبیده ی جراح را در خلافت،بر خود ترجیح داد و گفت:بایعوا ای الرجلین ان شئتم.(با هر کدام از این دونفر که

می خواهید بیعت کنید)مطرح کرده است.

و باقلانی در کتاب«تمهید»در جواب از این سوال که چرا ابوبکر گفت:ولیتکم و لست بخیرکم(من سرپرست شما شدم ولی بهترین شما نیستم)،نوشته است:

ممکن است وی براین باور بوده که در میان امت کسی هست که افضل از او می باشد،لکن امت،یک صدا بر خلافت او رای دادند و امت با نظر او اصلاح می شد،(و این سخن را گفت)تا به امت بفهماند که امامت مفضول(پایین تر)به خاطر وجود مانع در نسب فاضل برای امت،جایز است؛و از این رو به انصار و دیگران گفت:قد رضیت لکم احد هذین الرجلین فبایعوا احدهما:عمربن الخطاب و ابا عبیدة الجراح.(من به یکی از این دو مرد برای حکومت بر شما راضی شدم و با هریک خواستید بیعت کنید یکی عمربن الخطاب و دیگری ابوعبیدة جراح).و ابوبکر می دانست که ابوعبیدة به لحاظ فضیلت،پایین تر از او و عثمان و علی است،لکن بر این باور بود که مردم بر او وحدت کلمه پیدا کردند،و فتنه با نظر او از بین می رود، و این از مواردی است که آنها جوابی برایش ندارند.0التمهید،باقلانی ص 195).

ما در بیان رد گفته های او نیستیم،وگرنه این چه جور اجماعی است که افرادی مثل امیرالمومنین(علیه السلام)سلمان،ابوذر،مقداد،و قبیله ی مالک بن نویرة و...در آن وجود ندارد.و ابن حزم می گوید:لعنة الله علی کل اجماع یخرج منه علی بن ابیطالب و من بحضرته من الصحابه.(خدا لعنت کند هر اجماعی را که علی بن ابیطالب و کسانی که با آن حضرت از صحابه از آن خارج باشند و با آن موافق نباشند.(ابویعلی حنلبی در کتاب الاحکام السلطانیة ص133).

باور ما درباره ی خلافت این است که خلافت،ولایتی الهی مانند نبوت است،اگرچه تشریح وحی الهی مخصوص پیامبر است.و کار خلیفه چند چیز است:تبلیغ و بیان،تفصیل مجمل و تفسیر معضلات،و تطبیق دادن کلمات بر مصادیق و جزئیات،و جنگ بر اساس تاویل(وپیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)مولا امیرالمومنین(علیه السلام)را به همین مطلب شناساند و فرمود:ان فیکم من یقاتل علی تاویل القرآن کما قاتلت علی تنزیله.(در میان شما کسی است که به خاطر تاویل قرآن می جنگد همان طور که من به خاطر تنزیل آن چنگیدم).ابوبکر گفت:ای رسول خدا؛آن شخص من هستم؟فرمود نه.عمر گفت ای رسول خدا آن شخص منم؟فرمود:لا،و لکن خاصف النعل.(نه،بلکه آن شخص،کسی است که کفش های مرا پینه می کند.)و کفش های خود را به علی(علیه السلام)می داد و او آنها را پینه می کرد.)-همان گونه که پیامبر بر اساس تنزیل می جنگید-و اظهار آنچه پیامبر نتوانسته است به مردم بشناساند،حال یا به خاطر اینکه هنوز وقت عمل به آن نرسیده بود،یا مردم ظرفیت آن را نداشتند.

خلیفه از نظر اهل سنت هرکسی است که بر امت غلبه کرده و چیره شود و دست دزد را قطع کند،قاتل را قصاص نماید،مرزها را حفظ کند،امنیت عمومی ایجاد کند و مواردی از این دست.

و اگر مرتکب فسقی شود برکنار نمی شود،به خاطر گناه آشکار مورد انتقاد قرار نمی گیرد،اگر جهل داشت بر او عیبی نیست،اگر لغزشی داشت مؤاخذه نمی شود،و وجود هیچ یک از ملکات پسندیده در او شرط نیست،و وی در همه ی این موارد حق مجازات و سرزنش دیگران را دارد ولی خود برای انجام آنها هرگز سرزنش نمی شود!!!حتما به خاطر اجتهاد!!!

سخن باقلانی:

باقلانی در«تمهید»در باب سخن درباره ی صفت امامی که عقد بیعت با او لازم است،می نویسد:

اگر کسی بپرسد نزد شما شرط امامی که با او بیعت می شود،چیست؟پاسخ می دهیم:باید شرایطی داشته باشد؛از جمله اینکه:1- قریشی اصیل باشد.2- به اندازه ی کسی که صلاحیت قاضی شدن در میان مسلمانان را دارد،دارای علم باشد.3- در جنگ و تدبیر لشکر و گروهها و بستن مرزها و حمایت از اصل اسلام و حفظ امت و انتقام از ستمگران و گرفتن حق مظلوم و هر مصلحتی که متعلق به امت اسلام است دارای بصیرت باشد.4-از کسانی نباشد که در اقامه ی حدود الهی رقت و مدارا کرده و برای قطع گردن ها و شلاق زدن(به مجرمان)بی قراری و بی تابی می کند.5- در علم و سایر صفاتی که برتری در ان امکان دارد،برتر از همه باشد مگر امامت افضل،دچار مانعی باشد که در این صورت نصب مفضول جایز است.و معصوم بودن و عالم به غیب بودن،شجاع ترین فرد امت بودن،فقط از بنی هاشم بودن نه از سایر قبایل قریش،شرط نیست.(التمهید،باقلانی:181).

و نیز نوشته است:بزرگان اهل عرفان و اصحاب حدیث گفته اند:امام با انجام فسق و گناهانی مثل غصب اموال،شلاق زدن،قتل به ناحق،ضایع کردن حقوق،و تعطیل کردن حقوق الهی،برکنار نمی شود!!!بلکه باید او را نصیحت کرده و ترساند،و در معاصی خدا از اوامر او اطاعت نکرد.و در این مبنا به روایات فراوانی از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)و صحابه که درباره ی وجوب اطاعت از حاکمان است،اگرچه ستم کنند و اموال را برای خود بردارند،استناد کرده اند!!!!! از جمله آن حضرت فرمودند:اسمعوا و اطیعوا و لو لعبد اجدع،و لعبد حبشی،و صلوا وراء کل بر و فاجر.(بشنوید و اطاعت کنید هرچند از برده ای که بینی اش بریده شده است،و هرچند از

برده ی حبشی،و پشت سر هر انسان نیکوکار و بد کاری نماز بخوانید!!!!!)و روایت شده که فرمودند:اطعهم و ان اکلوا مالک،و ضربوا ظهرک،و اطیعوهم ما اقموا الصلاة.از انها اطاعت کنید هر چند به ناحق مال شما را بخورند و به شما شلاق بزنند،و از آنها اطاعت کنید مادامی که نماز را به پای دارند!!!!!)(التمهید:181).

یکی از روایاتی که بر وجوب اطاعت از حاکمان دلالت می کند،اگرچه ظلم کنند و اموال را به خود اختصاص دهند،و اینکه حاکم با ارتکاب فسق برکنار نمی شود آنگونه که باقلانی به آن اشاره کرد،روایتی است که از حذیفه بن یمان نقل شده است:می گوید: گفتم ای رسول خدا ما در شر و بدی به سر می بریم و خدا برای ما خیر اورد،و اکنون در خیر و خوبی هستیم،ایا پس از این خوبی،شری هست؟فرمود بله.گفتم:چگونه؟فرمود:یکون بعدی ائمة لا یهتدون بهدای و لا یستنون بسنتی،و سیقوم فیهم رجال قلوبهم قلوب الشیاطین فی جثمان انس.(بعد از این حاکمانی هستند که با هدایت من هدایت نشده اند،و به سنت من عمل نمی کنند،و در میان انها مردانی هستند که قلب هایشان،قلب های شیاطین در پیکره ی انسان هستند.)گفتم:اگر در ان زمان بودم چه کنم؟فرمود:تسمع و تطیع للامیر و ان ضرب ظهرک و اخذ مالک فاسمع و اطع.(به حاکم گوش می دهی و از او اطاعت می کنی اگرچه شلاقت بزند و اموالت را بگیرد،پس بشنو و اطاعت کن.)

و بیشتر اهل سنت بخاطر این حدیث گفته اند:اگر امام مرتکب فسق شود،برکنار نمی شود.

نووی در شرح صحیح مسلم در حاشیه ی«ارشاد الساری»در ذیل این احادیثی که از صحیح مسلم ذکر شده،می نویسد:

بزرگان فقها و محدثان و متکلمان از اهل سنت گفته اند:خلیفه با فسق و ظلم و تعطیل کردن حقوق،خود به خود عزل نمی شود و نیز برکنار نمی گردد و خروج بر او واجب نیست بلکه باید او را موعظه کرد و ترساند.!!!!!!!!!!(شرح صحیح مسلم،ج4،ص124،ح52،کتاب الامارة).

با این حساب پس عایشه و طلحه و زبیر و عهد شکنانی که از آنها پیروی کردند،و خوارج،چه عذری برای خروج بر مولا امیرالمومنین(علیه السلام)داشته اند؟

 سخن تفتازانی:

تفتازانی در«شرح المقاصد»نوشته است:

در امامت شرط نیست که هاشمی و معصوم و برتراز دیگران باشد.(شرح المقاصدج5 ص233). و نوشته است:اگر حاکم بمیرد و کسی که شرایط امامت را دارد بدون بیعت و معرفی شدن خلیفه ی قبل و به زور متصدی امامت شود،خلافت او منعقد می شود. و نیز اگر فاسق یا جاهل باشد،لکن در این صورت از او اطاعت نمی شود،و اطاعت از امر امام تا جایی که مخالف حکم شرع نباشد،واجب است،خواه امام عادل باشد یا ظالم.(شرح المقاصد،ج 5،ص،272).

سخن قاضی ایجی:

وی در«المواقف»می نویسد:بزرگان بر این باورند که امام باید:

1-   در اصول و فروع دین مجتهد باشد تا به امور مربوط به دین قیام کند.

2-   صاحب رای باشد تا به امور مملکت رسیدگی کند.

3-   شجاع باشد تا بتواند از اساس دین و مملکت دفاع کند.

4-   عادل باشد تا ظلم نکند.

5-   عاقل باشد تا برای تصرفات صلاحیت داشته باشد.

6-   بالغ باشد؛زیرا عقل نابالغ،نافص است.

7-   مرد باشد؛زیرا عقل و دین زن ناقص است.

8-   آزاد باشد؛تا نوکری او را مشغول نکند،و حقیر شمرده نشود تا نافرمانی شود.این صفات به اتفاق،شرط است،و صفاتی است که در شرط بودن انها اختلاف است:

1-   اینکه قریشی باشد.

2-   از بنی هاشم باشد؛این شرط را شیعه گذاشته است.

3-   عالم به جمیع مسائل دین باشد؛این شرط را امامیه گذاشتند.

4-   معجزه ای به دست او روی دهد؛زیرا راستگویی وی در ادعای امامت و عصمت به وسیله ی معجزه ثابت می شود؛این شرط را غلات(انان که زیاده روی می کنند)گذاشتند

و سه شرط اخیر باطل است؛زیرا ابوبکر خلیفه شد و ان سه شرط را نداشت.(این دلیلی است که زن بچه مرده را به خنده می اورد،زیرا مصادره ی به مطلوب است و همان را ادعاء کرده،دلیل قرار داده است.)

5-   معصوم باشد؛این شرط را امامیه و اسماعلیه گذاشتند.این شرط هم باطل است؛زیرا به اتفاق همه،عصمت ابوبکر واجب نیست.(بخوان و بخند،دلیل قبلی را دوباره ذکر کرد.).   

آنچه امامت بر ان منعقد می شود:

قاضی عضد ایجی در«المواقف»نوشته است:

مقصد سوم در توضیح چیزهایی است که امامت به وسیله ی انها ثابت می شود:امامت به اتفاق همه،با نص و تصریح پیامبر و امام سابق منعقد می شود،و با بیعت اهل حل و عقد(افراد خبره)نیز امامت ثابت می شود،و لی شیعه در این مطلب با ما مخالف است.و دلیل ما بر این ادعاء،ثبوت امامت ابوبکر با بیعت است.(بازهم مصادره ی به مطلوب است.).(المواقف،ص399).                                                                                  

و نیز نوشته است:بدان اگر امامت با انتخاب و بیعت انجام شد نیازی به اتفاق نظر اهل حل و عقد نیست؛زیرا دلیل عقلی و نقلی برآن نداریم،بلکه یک یا دو نفر از اهل حل و عقد(برای ثبوت امامت)کافی است؛زیرا می دانیم صحابه با وجود صلابتی که در دین داشتنذ به همین اکتفاء کردند؛مانند انتخاب ابوبکر توسط عمر،وانتخاب عثمان توسط عبدالرحمن بن عوف.و اجتماع اهل مدینه را شرط نکرده اند تا چه رسد به اجماع همه ی امت.و هیچ کس بر این کار انها اشکال نگرفته،و دوره های مختلف تا زمان ما بر همین منوال بوده است.و شارحان کتاب یعنی سید شرف الدین جرجانی،ملا حسن چلپی،و شیخ محسن شیروانی نیز این سخن را تایید کرده اند.(شرح المواقف،ج8،ص352).

و ابن عربی مالکی در«شرح صحیح ترمزی»نوشته است:در عقد بیعت برای امام،لازم نیست از طرف همه ی مردم باشد بلکه دو یا یک نفر کافی است،البته این مساله،اختلافی است.(شرح الصحیح الترمزی،ابن عربی،ج13،ص229).

نگاهی به خلافتی که اهل سنت آورده اند:

این است خلافت اسلامی و امامت عامی که اهل سنت اورده اند.امامت نزد انها تنها ریاستی عمومی برای تدبیر لشکریان،بستن و حفظ مرزها،جلوگیری از ظلم ظالم و گرفتن حق مظلوم،برپایی حدود،تقسیم غنائم میان مسلمین،و پرداخت ان به انها برای هزینه کردن در حج و جهاد،می باشد.و نبوغ وی در علم و داشتن علمی بیشتر از مردم،شرط نیست،بلکه او و سایر امت در داشتن علم دردین برابرند،و مقدار علمی که یک قاضی باید دارا باشد،کافی است.(هرچند علم انها به همان اندازه هم نبود).و نیز امام با ارتکاب فسق و ظلم و جور و ستم برکنار نمی شود،و به هر حال بر امت اطاعت از او واجب است،نیکوکار باشد یا بدکار.و هیچ کس نمی تواند با او مخالفت کند و علیه او قیام کند و با او نزاع نماید.و بر همین اساس بود که خلفای انتخاب قانونی،در هنگام قضاوت و فتوا دادن از حکم کتاب و سنت عدول می کردند و هیچ مانعی نداشتند و کسی پیدا نمی شد که امر به معروف و نهی از منکر کند.و بر همین اساس بود که معاویة بن ابوسفیان توانست در کوفه برای بیعت گرفتن بنشیند و مردم بر بیزاری از علی بن ابیطالب(علیه السلام)با او بیعت کردند.(البیان و التبیین،ج2،ص72).

و بر همین اساس بود که عبدالله بن عمر بیه بیعت با یزید شرابخوار اقرار کرد.(صحیح بخاری،ج6،ص2603،ح6694).و(سنن بیهقی،ج8،ص158و160)و...

و بر همین اساس بود سخنی که عایشه گفت:اسود بن یزید می گوید:به عایشه گفتم:آیا تعجب نمی کنی از مردی که جزء طلقاء(آزاد شدگان)است،با اصحاب محمد در خلافت بع نزاع برخاسته است؟گفت:و ما تعجبک ذلک؟هو سلطان الله یوتیه البر و الفاجر،و قد ملک فرعون اهل مصر اربع مئة سنة.(تعجبی ندارد،این سلطنت خداست و به نیکوکار و بدکار می دهد،همانا فرعون بر اهل مصر چهارصد سال حکومت کرد).(این حدیث را ابن ابی حاتم نقل کرده است بنا بر قول الدر المنثور،ج7،ص383).

و برهمین اساس سخن مروان بن حکم توجیه می شود که گفت:ما کان احد ادفع عن عثمان من علی.(هیچ کس بیشتر از علی از عثمان دفاع نکرد).به او گفته شد:پس چرا روی منابر او را دشنام می دهید؟گفت:انه لا یستقیم لنا الامر بذلک.(حکومت جز با این کار برای ما باقی نمی ماند).(الصواعق المحرقة،ص55).

و بر همین اساس است که عذر اوردن شمربن ذی الجوشن قاتل امام حسین(علیه السلام)تمام و کامل شمرده می شود؛ابواسحاق می گوید:شمربن ذی الجوشن با ما نماز می خواند،سپس می گفت:اللهم انک شریف تحب الشرف، انک تعلم انی شریف فاغفرلی.(خدایا تو شریف هستی و شرف را دوست داری و می دانی که من شریف هستم،پس مرا بیامرز).گفتم:خداوند چگونه تو را بیامرزد در حالی که بر کشتن فرزند رسول خدا(صلی الله علیه و اله وسلم)کمک کرده ای؟گفت:ویحک فکیف نصنع؟ان امراءنا هولاء بامر فلم نخالفهم،و لو خالفهم کنا شراً من هذه الحمر الشقاء(وای بر تو چه باید می کردم؟این امیران ما بودند که دستور دادند و ما مخالفت نکردیم،و اگر مخالفت می کردیم بدتر  از این الاغ های بدبخت بودیم).(تاریخ ابن عساکر،ج23،ص189،شماره ی 2762)و(مختصر تاریخ دمشق،ج10،ص332)و(میزان الاعتدال،ذهبی،ج2،ص280،شماره ی 3742).

و بر همین اساس بود که حرمت آل الله هتک شد،و مقدسات عترت هدایتگر،ضایع گردید،و خون نیکوکاران و خوبان شیعه ی اهل بیت ریخته شد،و لعن سید عترت و جان پیامبر اقدس و مطهر در لسان خداوند،بر بالای منابر شایع شد،و خلفای بنی امیه آن را سنتی پیروی شده در تمام عالم اسلامی قرار دادند تا جایی که معاویه،سعد بن ابی وقاص را به خاطر سکوت و دشنام ندادن به مولا علی(علیه السلام)،پدر دو سبط پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)،امیر المومنین توبیخ کرد.(مروج الذهب،ج3،ص24).

و بر این اساس از معنای خلافت،هیچ گونه نسنجیدگی و اشکالی در صحت انتخاب مفضول(پایین تر)(برای امامت)با وجود فاضل،و مقدم داشتن متاخر(ماموم)بر متقدم(امام)،که از دیدگاه خلیفه اول و پیروان او بود،وجود ندارد،و دلیل آن،عذر ها و خیالهای ساختگی،و مرجحات واهی و سست،و سیاست آن روز می باشد.اکثریت،در مقدم داشتن مفضول از فاضل از خلیفه پیروی کردند.

قاضی در«المواقف»می نویسد:

اکثریت،امامت مفضول با وجود فاضل را جایز دانستند؛زیرا شاید برای امامت،شایسته تر از فاضل باشد؛چرا که آنچا در ولایت هر امری معتبر است شناخت مصالح و مفاسد آن،و توانایی داشتن بر انجام لوازم آن است،و چه بسا کسی که در علم و عمل دارای فضیلت کمتر است،به سرپرستی آگاه تر باشد و شرایط آن را بیشتر از دیگران دارا باشد.و گروهی تفصیل داده اند و گفته اند:اگر نصب افضل باعث فتنه می شود واجب نیست،و گرنه واجب است.(المواقف فی علم الکلام،ص413).

و شریف جرجانی نوشته است:مانند اینکه لشکریان و مردم،گوش به فرمان شخص فاضل نباشند،بلکه مطیع و فرمانبر مفضول باشند.(که در اینجا نصب افضل باعث فتنه می شود).(شرح المواقف،ج8،ص373).

منظور ما از افضل کسی است که همه ی صفات کمال که بشر می تواند داشته باشد،را دارا است نه افضل بودن در صفتی و افضل نبودن در صفتی دیگر؛از این رو مثلا«افقه»کسی است که به شئون سیاست بصیرتر،و به مصالح و مفاسد امور آگاه تر،و در اداره کردن جامعه با ثبات تر،در جنگ ها شجاع تر و در دعواها قضاوتش درستر،و درباره ی حقوق خدا خشن تر،نصبت به ضعیفان امت مهربان تر،در نیازهای جامعه ی دینی بخشنده ترباشد،و ویژگی هایی دیگر از این دست؛بنابر این گمان آنها که گاه مفضول با قدرت تر،آگاهتر و استوار تر است،تصور نمی شود.

و بر خدای سبحان واجب است که هر زمانی را از انسانی که این گونه باشد،خالی نگذارد،بعد اینکه ثابت کردیم به وجود آوردن آن،لطفی است که بر خداوند واجب می باشد،و آن شخص نیز همسنگ قرآن کریم است و از یکدیگر جدا نمی شوند تا در حوض کوثر بر پیامبر وارد شوند.و هر که از لشکریان و دیگران از او اطاعت نکند مانند کسی است که از پیامبر اطاعت نکرده،و صاحب امر با اطاعت نکردن دیگران،از ولایت کبری که خداوند برایش مقرر کرده دور و سرنگون نمی شود،بلکه بر بقیه واجب است که آن افراد را خاضع و مطیع گردانند،هکان طور که مرتدان یا کسانی که گمان کردند جزء انها هستند(مانند مالک بن نویره و همراهان او)،را به اطاعت او واداشتند!و اینکه پیکان جنیان را به سوی او نشانه بگیرند؛چنانکه به طرف سعدبن عباده سرپرست خزرج نشانه گرفتند.(وی با ابوبکر بیعت نکرد،و پس از هلاکت وی،با عمر نیز بیعت نکرد تا آنجا که سرانجام به دستور عمر به قتل رسید،ولی به دروغ ادعاء کردند که توسط جنیان کشته شده؛زیرا شب در صحرا ایستاده ادرار کرده است!(ابن ابی الحدید،ج2،ص39وج10،ص111).اگر اینطور بوده عمربن خطاب و فرزندش هم ایستاده بول می کردند.(سنن ترمزی،ج5،ص630).پس چطور شد که جنیان آنها را نکشتند!!!).

و خلیفه چاره ای جز دیدگاه خود پیرامون تقدیم مفضول نداشته است،و این دیدگاه را طرح نکرد جز برای تصحیح خلافت خود،و مقدم شدن برکسی که خدای سبحان در کتاب عزیزش او را تقدیس کرده،و جان پیامبر اقدس0صلی الله علیه و آله و سلم)قرار داده،و طاعت و ولایت او را در کنار طاعت و ولایت خود و پیغمبرش آورده است،و با او دین را تکمیل و نعمت را تمام کرده است،و پیامبرش را به رساندن این مطلب امر کرد،و ضامن حفظ او از مردم شد،و پیک وحی به ولایت او و سزاوارتر بودن او ره مومنان از خود آنها در اجتماعی با شکوه بین صد هزار نفر یا بیشتر ندا داد و گفت:یا ایها الناس ان الله مولای،و انا مولی المومنین،و انا اولی بهم من انفسهم من کنت مولاه فعلی مولاه،اللهم وال من والاه،و عاد من عاداه.(ای مردم خداوند مولای من است و من مولای مومنان و من به آنها سزاوارترم،هرکه من مولای او هستم علی مولای اوست،خدایا هرکه او را دوست دارد دوست بدار،و هر که با او دشمنی دارد،دشمن بدار).

و فضایل پدر دو سبط پیامبر خدا،ملکیات و روحیات او،پاک نهادی،طهارت اصل و نسب،قداست زادگاه(کعبه)،عظمت شان او،دست نیافتنی بودن او در تدبیر و دوراندیشی،جدیت و قاطعیت و سبقت دراسلام،و فانی بودن او در ذات خدا،و افضل بودن او در علم و همه ی فضایل،برکسی پوشیده نیست.و کسی نیست که گمان کند یا بگوید ابوبکر و عمر از مولا امیرالمومنین(علیه السلام)افضل هستند؛این ابوبکر است که بر بالای منبر می گوید:ولیت و لست بخیرکم،و لی شیطان یعترینی.من ولی شما شدم و بهترین شما نیستم،من شیطانی دارم که گمراهم می کند.(طبقات ابن سعد،ج3،ص224)و(صفة الصفوه،ج1،ص99).

و از امت می خواهد او را بر نفسش یاری کنند و کجی و ضعف او را برطرف نمایند.

و این عمربن الخطاب است که می گوید:امر حکومت برای علی بود لکن به خاطر جوان بودن و خون هایی که ریخته بود.(شرح نهج البلاغه،ابن ابی الحدید،ج6،ص50).از او ستاندند.یا به بهانه ای که خود عمر هنگام تعیین جانشین مطرح کرد.لله ابوک لولا دعابه فیک.شگفتا از عظمت و شرافت تو! اگر شوخ طبعی در تو نبود(تو را خلیفه می کردیم).(الغیث المنسجم،صفدی،ج1،ص276).

وی همیشه خداوند را می خواند و از او می خواست او را درمشکلی که ابوالحسن در آن نیست،تنها نگذارد و عقیده داشت اگر علی نبود او گمراه و هلاک و مفتضح می شد.(التمهید،باقلانی:119).و زنها عقیم هستند که همچون علی را به دنیا بیاورند،و هیچ گاه در خیالش خطور نکرد که او در یکی از فضایل مانند مولا علی است،یا نزدیک به اوست،یا کمی از او دور است.

پس از آنکه معنای خلافت در میان اهل سنت را فهمیدی،و نظر گذشتگان آنها و در راس همه خلیفه ی اول را دانستی،بیا و دوگانگی کلمات و گفته های گروهی دیگر را نظاره کن؛و لو کان من غیر عندالله لوجدوا فیه اختلافا کثیرا.(نساء،82).اگر از سوی غیر خدا بود،اختلاف فراوانی در آن می یافتند.احمد بن محمد وتری بغدادی در«روضه الناظرین»نوشته است.

بدان:اکثریت اهل سنت و جماعت براین باورند که افضل مردم پس از پیامبر،ابوبکر،سپس عمر،سپس عثمان،و سپس علی رضی الله تعالی عنهم است.و هرکه در خلافت مقدم بوده،در فضیلت هم مقدم است؛زیرا تقدیم مفضول بر فاضل محال است(ولی قبلا گفتند که جایز است).و صحابه در امر حکومت مراعات افضلیت را می کردند.و دلیل این مطلب این است:آنگاه که ابوبکر تصریح به خلافت عمرپس از خود کرد،طلحه ایستاد و گفت:ما تقول لربک و قد ولیت علینا فظا غلیظا.به پروردگارت چه جواب می دهی که بر ما درشت خوی بد اخلاقی را سرپرست کردی؟؛ابوبکر گفت:فرکت لی عینیک،ودلکت لی عقبیک،و جئتنی تکفنی عن رایی، و تصدنی عن دینی،اقول له اذا سالنی:خلفت علیهم خیر اهلک.چشم غره می روی،و پاشنه ی پاین را به زمین می کوبی،و آمده ای مرا از نظر و دینم برگردانی؟وقتی از من پرسید،می گویم:بهترین اهل تو را برآنها خلیفه کردم؛و این سخن ابوبکربر این دلالت می کند که آنها مراعات افضلیت را می کرده اند.(روضه الناظرین:2).

و تو می بینی که این سخن،دروغی برای فریب ضعیفان این امت بیچاره است،سخنی که با دیدگاه اکثریت،و با عقاید علمای کلام و گفتار صحابه،و پیش از همه با دیدگاه خود خلیفه(ابوبکر)مخالف است.و گویا این محال بودنی(تقدیم مفضول بر فاضل)که پنداشته،بر خلیفه و کسانی که او را درکارش کمک کردند،و امامت وی را بر امت ها و گروههای پس از او،تحمیل کرده اند،پوشیده مانده است.

و گویا تاریخ و «نوادرفی علم عمر»(شاهکارهای علمی عمر)پیش روی وتری نیست تا مقدار ارزش ابوبکر را بفهمد و در آن غلوّ نکند،و بداند که عمر با این سیره و شاهکارها،بهترین فرد امت است،پس باید با اسلام وداع کرد.

بله،اینها هوا و هوس ها و شهوتهاست که هر کدام به گوشه ای از آن چسبیده اند،و فتواهای بدون دلیل است که هرکسی به حسب میلش در پی آن می رود.و ما عقل سلیم تو را در بین امام میزان قرار می دهیم:اماممی که ما توصیفش کرده ایم،و امامی که اهل سنت می گویند؛پس عقلت را به کدام متمایل است رجوع ده،هر کدام که وسیله ی بین او و خدای سبحان می شود،و هر کدام که شایستگی چیره شدن بر نفوس و نوامیس و احکام مسلمین در دنیا و آخرت را دارد.البته اگر ترازوی انصافش نامیزان نباشد؛ویل للمطففین.(سوره ی مطففین،آیه ی1).